بچه محل




Wednesday, May 30, 2007

٭
نیایش عزیز !!
سر هزار سا له را مستم و فاش میکنم ..
راستش نمی خواستم دست رد به دعوتت بزنم ویا قسر در برم و پشت گوش اندازی کنم ...
ولی بقول قدیمی ها :"خانه نشستن بی بی از بی چادری ست "...ننوشتن من هم از کم حوصله گی ست که انگار ملخ تخم حوصله م رو خورده ... ومشغله های الکی برای ارضای خود خواهی ها ..
اما به پاس احترام به شما وبه سبب حلقه ی بندگی و غلامی شما را بگوش کردن . نتونستم حواله ی سر خرمن بدم و ناز خرکی کنم . و یا خودمو به کوچه ی علی چپ زده و روی شما رو به زمین بزنم ...و چون نخواستم طشت رسوایی م از بام بیفته . اینه که خوش حسابی میکنم وبه دعوت شما لبیک میگم ..آخه میگن :"آدم خوش حساب شریک مال مردمه "...
بسیارند کسانی که در این صف . "صف تآثیر گذاران " ایستاده اند... بعضی ها که میدانیم وبعضی که ناخود آگاه تآثیر گذاربوده اند و نمیدانیم ...
میتوانستیم جور دیگری باشیم . اما آنان با حرف و حدیث هاشان مانند داروی جوشانده که به زوربه خوردمان دادند جور دیگرمان کردند و فرم دیگری ..
تآثیر ها گاهی نیز می توانند از آدم های منفی باشند که به درد در کوزه و یا لای جرز می خورند .. و هستند کسانی نیز که دل آدم مثل سیر و سرکه برایشان میجو شد ومثل کبوتر برایشان پرپر میزند .. و دیگ هوس آدم را به جوش میآورند ...
اولین اثر ها را از پدر مادر دارم . بی آنکه خود بخواهی و بدانی و یا انتخاب کنی تاثیراتشان در جانت ریشه میدواند..
مادر .. که " الفاظ نهاد بر زبانم ") .. قناعت و صبرش . کرم و دریا دلی اش .. انگار مادر ایلی بود . که برای رنج دیگران نیزاز جان و عمر مایه میگذاشت .. واگر ناتوان بود نذری میکرد ومیگریست ..
درویش علی اللهی .. در سوختم این دلق را . رد و قبول خلق را .. ).. که کم حرف میزند و بیشتر در سکوت روزگار میگذراند . و انگار راست است که " سکوت گاهی پناهگاه انسان است " . اما وقتی لب میگشاید بر عکس خیل انبوه ناکسان روزگار که فقط لقلقه ی زبان دارند . در میفشاند و گوهر مینشاند ...
در سفر هایم به ایران کنار حوض خانه اش می نشینیم و همراه چای و قلیان و دود سیگار گپ میزنیم .. ودر پناه گپ ها و دم گرمش خود را جارو میزنم و خار و خاشاک روح را می روبم ...
و آن یکی ).. که نگاهش زهره ی شیر را میترکاند . قافله سالاری بود ویار و یاوری . وقتی بود انگار محله ای با تو بودند . ودر نبودنش چون یتیمی تنها میماندی .آغوش گرم ومردانه اش قوی تر از هزار حرف و حدیث بود ...
شریعتی ).. که عجیب زندگی ام را با خودش گره زده است . کنج ذهنم خانه کرده است . انگار باهم روزگار میگذرانیم .. همدم تنهایی هایم است و دغدغه هایم ...
و آن معلم دیگر ..).. که سایه بانی بود در مقابل تابش گرمای سوزان آفتاب . و با پس گردنی پدرانه" دستم بگرفت و پا به پا برد" .. از تبار پهلوانانی که خضوع و افتادگی را خوب آموخته بود .در پناهش چه گرم بود جمع مان ..
روی تخته سیاه نوشت :"چرا ؟" .. و این موضوع انشاء آن هفته بود ..همکلاسی ها هر کدام چیزی نوشتند و خواندند .. بخاطر اینکه فلان ...بخاطر اینکه بهمان ....
و من تنها نوشتم " چرا نه ؟" ..انشا ء را خواندم و دفتر را بستم ... بچه ها خندیدند و مات ماندند ..او با سکوت به چشمانم زل زد و نگاهم کرد . و سپس گفت جریمه ات این است که بعد از تعطیلی کلاس همینجا بنشینی و در کلاس بمانی ..
پیشم نشست و از طوفان های نهفته گفت.. و نقطه ی شروع جان پروردنم شد ..
و چه ناحق با همه ی عشقی که به وطن و مردم دیار داشت منصوری شد و بالا رفت ..
وآن پیر و مراد .. من اگر مستم اگر هشیارم .. بنده ی چشم خوش آن یارم ).. که خون دل خورد و آبرو و حیثیت بخشید . زنده مان کرد وآگاهی را توشه ی راهمان ساخت ...
شمس و مولانا و حلاج و عطار ونسیمی و ...که برای رفتن راه عصایی در دستمان ندادند . بلکه بالی بخشیدند برای پر گشادن و پرواز کردن .."جان ز فسون او چه شد ؟ دم مزن و مگو چه شد "
لائو تسو.. زاپاتا .. گوارا .. و آن بزرگمردی که گفت : "من برای جان خود چانه نمیزنم " . و خیلی ها که نامشان در ذهنم و یادشان در دلم جاری ست ..و از تک تک آنها گفتن مثنوی هفتاد من کاغذ خواهد وعمر نوح و صبر ایوب ...
در هر چین و چروک پیشانی ام رد پای آدم های زیادی را میبینم که هجوم یکباره ی یادشان گیج و منگم میکند. از یادشان نشئه می شوم و عجیب احساس تنهایی وجودم را در بر میگیرد .. چه میتوان کرد ؟خاطره ها را باید سر کشید وبا حسرت بیهوده ای کنجی خزید و کز کرد ..
و این شاید همان " زندگی " یی ست که میگویند .



*************************************************

Home