| بچه محل |
|
Tuesday, January 29, 2008
٭ حسنی به مکتب نمیرفت .. وقتی میرفت جمعه میرفت
بعد از سالها دوری از دانشگاه و زمین فوتبال و توپ و دروازه ... سر پیری .. معرکه گیری .... دیروز در سرما و سوز. و زیر باران شدید با اصرار دوستان همتی ساختیم وبرای چند ساعتی شال و کلاه کردیم رفتیم فوتبال .. سال ها بود که رونالدو بازی رو گذا شته بودیم کنار ودنبال یه لقمه نون حلال و گرفتاری های روزمره ی زندگی بودیم .. اما دیروز یاد جوونی ها وقدیم تر ها افتادیم ..بعضی از بچه ها که شکم هاشون دست کمی از طبل نداشت شده بودند مایه ی خنده وکرکری خوندن .. بعد از سالها .. حالی کردیم .. نوشته شده در ساعت 11:13 PM توسط بچه محل
٭ این روز ها بحث داغ انتخابات و رد صلاحیت ها همه گیر شده و هر کس و گروهی حق و نا حق اسب خودش رو می تازونه ..
*************************************************این دوران هم مثل دوره های قبل میگذره و روسیاهی ها در نهایت برای کسانی باقی میمونه که برای کسب یک مشت دلار بیشتر و چند روزی پست و مقام شرافت انسانی رو فراموش میکنند . وازهر گونه تهمت و افترایی برای بیرون کردن رقیب از میدان رقابت ابایی ندارند . اما کسانی که با دیدن این ناحقی ها خیال میکنند باید صحنه رو وا گذاشت و پی کار خود رفت و بی خیال شرکت در انتخابات شد . شاید دست ناکسان را برای انجام کار هاشان باز تر میگذارند.. با همه ی سختی ها .حق شکنی ها .. باید در صحنه باقی ماند و حق را فریاد کشید .. فرار و شانه خالی کردن چاره ی کار نیست ..که شاید انان که قصد پدر خواندگی دارند خواهان همین باشند تا سر در گریبان خود فرو بریم تا آنان بر خر مراد برانند . نوشته شده در ساعت 10:50 PM توسط بچه محل Sunday, June 17, 2007
٭ حضرت حيدر به نام فاطمه حساس بود // خلقت از روز ازل مديون عطرياس بود
*************************************************اي كه ره بستي ميان كوچه ها بر فاطمه // گردنت را مي شكست آنجا اگرعباس بود نوشته شده در ساعت 8:37 PM توسط بچه محل Wednesday, June 13, 2007
٭ ای ایستاده بر خاک من
*************************************************بنگر ... من اینجا بی سخن بی صدا خاموش بی جنب و جوش خوابیده ام .. مرا جستجو کن در دلتنگی های گذشته ام در آه سردم در نیستی و نبودنم در چون شمع سوختنم در تمام شدنم... من رفتم... تو که مانده ای پیش از تمام شدن پیش از بی صدا شدن آوازی بخوان حرفی بگو ... صدایی بزن بیدار کن همسایگان را.. و لبخندی بزن و سرودی بخوان نسل پریشان تنگدست را حرفی بگو.. آی با توام ایستاده بر خاک من آی گم کرده راه ... ترانه ای بسرای ماندنی تر از حکایت بودن من و در دشت شقایق جاری کن در هوای بارانی بشکفان عقده های کبود را و اندیشه کن رویا های مرا ... ...................................... گوانجو - چین 2007-5-21 شعر از : بچه محل نوشته شده در ساعت 9:09 PM توسط بچه محل Wednesday, May 30, 2007
٭ نیایش عزیز !!
*************************************************سر هزار سا له را مستم و فاش میکنم .. راستش نمی خواستم دست رد به دعوتت بزنم ویا قسر در برم و پشت گوش اندازی کنم ... ولی بقول قدیمی ها :"خانه نشستن بی بی از بی چادری ست "...ننوشتن من هم از کم حوصله گی ست که انگار ملخ تخم حوصله م رو خورده ... ومشغله های الکی برای ارضای خود خواهی ها .. اما به پاس احترام به شما وبه سبب حلقه ی بندگی و غلامی شما را بگوش کردن . نتونستم حواله ی سر خرمن بدم و ناز خرکی کنم . و یا خودمو به کوچه ی علی چپ زده و روی شما رو به زمین بزنم ...و چون نخواستم طشت رسوایی م از بام بیفته . اینه که خوش حسابی میکنم وبه دعوت شما لبیک میگم ..آخه میگن :"آدم خوش حساب شریک مال مردمه "... بسیارند کسانی که در این صف . "صف تآثیر گذاران " ایستاده اند... بعضی ها که میدانیم وبعضی که ناخود آگاه تآثیر گذاربوده اند و نمیدانیم ... میتوانستیم جور دیگری باشیم . اما آنان با حرف و حدیث هاشان مانند داروی جوشانده که به زوربه خوردمان دادند جور دیگرمان کردند و فرم دیگری .. تآثیر ها گاهی نیز می توانند از آدم های منفی باشند که به درد در کوزه و یا لای جرز می خورند .. و هستند کسانی نیز که دل آدم مثل سیر و سرکه برایشان میجو شد ومثل کبوتر برایشان پرپر میزند .. و دیگ هوس آدم را به جوش میآورند ... اولین اثر ها را از پدر مادر دارم . بی آنکه خود بخواهی و بدانی و یا انتخاب کنی تاثیراتشان در جانت ریشه میدواند.. مادر .. که " الفاظ نهاد بر زبانم ") .. قناعت و صبرش . کرم و دریا دلی اش .. انگار مادر ایلی بود . که برای رنج دیگران نیزاز جان و عمر مایه میگذاشت .. واگر ناتوان بود نذری میکرد ومیگریست .. درویش علی اللهی .. در سوختم این دلق را . رد و قبول خلق را .. ).. که کم حرف میزند و بیشتر در سکوت روزگار میگذراند . و انگار راست است که " سکوت گاهی پناهگاه انسان است " . اما وقتی لب میگشاید بر عکس خیل انبوه ناکسان روزگار که فقط لقلقه ی زبان دارند . در میفشاند و گوهر مینشاند ... در سفر هایم به ایران کنار حوض خانه اش می نشینیم و همراه چای و قلیان و دود سیگار گپ میزنیم .. ودر پناه گپ ها و دم گرمش خود را جارو میزنم و خار و خاشاک روح را می روبم ... و آن یکی ).. که نگاهش زهره ی شیر را میترکاند . قافله سالاری بود ویار و یاوری . وقتی بود انگار محله ای با تو بودند . ودر نبودنش چون یتیمی تنها میماندی .آغوش گرم ومردانه اش قوی تر از هزار حرف و حدیث بود ... شریعتی ).. که عجیب زندگی ام را با خودش گره زده است . کنج ذهنم خانه کرده است . انگار باهم روزگار میگذرانیم .. همدم تنهایی هایم است و دغدغه هایم ... و آن معلم دیگر ..).. که سایه بانی بود در مقابل تابش گرمای سوزان آفتاب . و با پس گردنی پدرانه" دستم بگرفت و پا به پا برد" .. از تبار پهلوانانی که خضوع و افتادگی را خوب آموخته بود .در پناهش چه گرم بود جمع مان .. روی تخته سیاه نوشت :"چرا ؟" .. و این موضوع انشاء آن هفته بود ..همکلاسی ها هر کدام چیزی نوشتند و خواندند .. بخاطر اینکه فلان ...بخاطر اینکه بهمان .... و من تنها نوشتم " چرا نه ؟" ..انشا ء را خواندم و دفتر را بستم ... بچه ها خندیدند و مات ماندند ..او با سکوت به چشمانم زل زد و نگاهم کرد . و سپس گفت جریمه ات این است که بعد از تعطیلی کلاس همینجا بنشینی و در کلاس بمانی .. پیشم نشست و از طوفان های نهفته گفت.. و نقطه ی شروع جان پروردنم شد .. و چه ناحق با همه ی عشقی که به وطن و مردم دیار داشت منصوری شد و بالا رفت .. وآن پیر و مراد .. من اگر مستم اگر هشیارم .. بنده ی چشم خوش آن یارم ).. که خون دل خورد و آبرو و حیثیت بخشید . زنده مان کرد وآگاهی را توشه ی راهمان ساخت ... شمس و مولانا و حلاج و عطار ونسیمی و ...که برای رفتن راه عصایی در دستمان ندادند . بلکه بالی بخشیدند برای پر گشادن و پرواز کردن .."جان ز فسون او چه شد ؟ دم مزن و مگو چه شد " لائو تسو.. زاپاتا .. گوارا .. و آن بزرگمردی که گفت : "من برای جان خود چانه نمیزنم " . و خیلی ها که نامشان در ذهنم و یادشان در دلم جاری ست ..و از تک تک آنها گفتن مثنوی هفتاد من کاغذ خواهد وعمر نوح و صبر ایوب ... در هر چین و چروک پیشانی ام رد پای آدم های زیادی را میبینم که هجوم یکباره ی یادشان گیج و منگم میکند. از یادشان نشئه می شوم و عجیب احساس تنهایی وجودم را در بر میگیرد .. چه میتوان کرد ؟خاطره ها را باید سر کشید وبا حسرت بیهوده ای کنجی خزید و کز کرد .. و این شاید همان " زندگی " یی ست که میگویند . نوشته شده در ساعت 11:01 PM توسط بچه محل Friday, April 06, 2007
٭ گفتا: که چونی ؟
گفتا: چنانم ... گفتا : چه سانی ؟ گفتا : همانم گفتا : کدامین ؟ گفتا : که آنم گفتا : کجایی ؟ گفت : بی مکانم گفت : موسی ئی تو ؟ گفتا : شبانم گفتا: که حرفی گفتا : نتانم گفت : رمز و رازی گفت : بی زبانم گفت : راز عشقی گفت : غرق آنم گفتش : نشانی گفت : بی نشانم گفت : پند و اندرز گفتا : ندانم گفتا : جهان چیست ؟ گفت : خود جهانم گفت : که چنینی .. گفت : که چنانم .. 15-12-2005 ....................... bache mahal نوشته شده در ساعت 10:07 PM توسط بچه محل
٭ گفت : کجایی . کم پیدایی ؟
*************************************************گفتم : در پی گپ با آشنایی .. گفت : کجایند آن آشنایان ؟ گفتم : نیابی آگر بی مایی گفت : جانا مگر که ای تو ؟ گفتم : ژنده پوش سر به هوایی گفت : باد سر بنه و پیش آی گرت هست دل پر از صفایی گفتم : نتانم که وفا و صفا ذره اند در بحر کبریایی 10-1-2006 ............................... bache mahal نوشته شده در ساعت 10:07 PM توسط بچه محل Wednesday, March 21, 2007
٭ کهنگی را دور ریخته و به زایش بیندیشیم ...
*************************************************مبادا درختان سبز گردند و ما سبز نگردیم .. مبادا هیچ گلی در ذهنمان نروید و شکوفه ای در چشمانمان ننشیند .. فرصت بسی نیست .. هرزه علف هارا از باغ ذهنمان دور ریزیم .. باهم زیستن و برای هم زیستن سخت نیست .. بالی بزنیم و پری بگستریم .. نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی " نوروز خجسته و فرخنده .. پیروز و بهروز بچه محل نوشته شده در ساعت 3:49 AM توسط بچه محل Saturday, January 06, 2007
٭ وایلایی ست آنجا ..
*************************************************آنجا که نمکزار شده است از شوری اشک کودکان زخمی سوزناک بر تن و دل ها نشسته است دوران سیاهی ست سنگینی اش شانه ها را میشکند دلهای مردان را نیز انبوه رنج های طولانی آویخته از وجودشان تازیانه میزند روح را.. واویلایی ست آنجا... شلاق حادثه بر قامت راست فرزندان آن دیار فرود میآید و میسوزاند و پر خون میکند آن خاک پاک را... واویلایی ست آنجا لبنان و فلسطین آری واویلایی ست .. اما ... بر دوش میکشند همواره درد کبود را رزم بود و نبود را .... .............................................. بچه محل نوشته شده در ساعت 12:57 AM توسط بچه محل
|