سعديا دور نيك نامي رفت
نوبت عاشقي است يك چندي
سلسله موي دوست حلقه ي دام بلاست
هر كه در اين حلقه نيست خارج از اين ماجراست
گر بزنندم به تيغ در نظرش بي دريغ
ديدن او يك نظر صد چو منش خونبهاست
گر برودجان ما در طلب وصل دوست
حيف نباشد كه دوست دوست تر از جان ماست
مالك ملك وجود حاكم رد و قبول
هر چه كند جور نيست ور تو بنالي جفاست
گر بنوازي به لطف ور بگذاري به قهر
حكم تو بر من روان زجر تو بر من رواست
هر كه به جور رقيب يا به جفاي حبيب
عهد فرامش كند مدعي بي وفاست
سعدي از اخلاق دوست هر چه برايد نكوست
نوبت عاشقي است يك چندي
سلسله موي دوست حلقه ي دام بلاست
هر كه در اين حلقه نيست خارج از اين ماجراست
گر بزنندم به تيغ در نظرش بي دريغ
ديدن او يك نظر صد چو منش خونبهاست
گر برودجان ما در طلب وصل دوست
حيف نباشد كه دوست دوست تر از جان ماست
مالك ملك وجود حاكم رد و قبول
هر چه كند جور نيست ور تو بنالي جفاست
گر بنوازي به لطف ور بگذاري به قهر
حكم تو بر من روان زجر تو بر من رواست
هر كه به جور رقيب يا به جفاي حبيب
عهد فرامش كند مدعي بي وفاست
سعدي از اخلاق دوست هر چه برايد نكوست
گو همه دشنام گو كز لب شيرين دعاست

0 نظر:
ارسال يک نظر
پيوندهای مربوط به اين پيام:
ايجاد يک پيوند
<< صفحه اصلی